سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستان گل و عزیز من.
خب من مجبور شدم یه وب دیگه بزنم چون دیگه نمیتونم وارد وب سابقم بشم اما شما میتونین...
بابت دیر شدن آپ واقعا معذرت میخوام اما مشکلاتی پیش اومد که نشد و برای اینکه نمی خوام یادآوری بشه براتون این دلایلو نمیگم.اما بدونین که این آپ 4 روزه آماده ست ولی من نمیتونستم انجامش بدم تا اینکه امروز بابام دوباره ویندوز رو نسب کرد.
از همه بخاطر نظرات شما عزیزان و دوستان گل ممنونم واقعا اگه شما نبودین من هیچ شوقی برای آپ نداشتم.
راستی پریسا جون من در آپهای آینده یه بیوگرافی از خودم میذارم برای همین کلا اون وقت از خودم میگم.راستی اگه دوست دارین همین الان برین تو ادامه مطلب.
خب منتظرتون نمیذارم بریم سر داستان:
من مدتی با اصرارهای بقیه برای رقصیدن مبارزه کردم چون از لحظات اوجی رقص فیلمبرداری میشد و من به شدت ازرسیدن و منتشر شدن آن فیلمها در ایران وحشت داشتم.آهنگ ملایمی را گذاشتند و مشغول رقص تانگو شدند از جمله شقایق و کامران،هانا وآروین،حتی عموحجت و فریده خانوم و... .من به رقص آنها نگاه میکردم و در دل آرزو میکردم که هومن میل رقص با کسی به جز من را نداشته باشد چون من هم دیگر برای رقصیدن مشکل نداشتم چراکه دوربینها خاموش شده بودند.اما از اینکه نسبت به هومن احساس مالکیت میکردم از خودم شرمنده شدم. آرزو داشتم که من همان معشوق هومن باشم.هرچند حاضر نبودم به آینده و عاقبت این عشق فکر کنم.نکته ی دیگرآن بود که من هنوز هم نمیخواستم به اینکه هومن را دوست دارم اعتراف کنم و دائم خودم را گول میزدم که فقط دوست دارم معشوقه هومن باشم نه اینکه دوستش داشته باشم.در اقیانوس این افکار غرق بودم که صدایی که متعلق به ماتیاس بود من را به ساحل رساند:ویان به من افتخار نمیدی؟ و دستش را به جلو آورد تا دستش را برای رقص بگیرم. فورا لیوان شربت را بلند کردم و گفتم:دارم شربت میخورم .بعد کمی مکس کردم و افزودم:متاسفم! – هر طور میلته اما بدون آخر سر من برنده میشم.ماتیاس رفت.به هومن نگاهی انداختم که دیدم دارد به من نگاه میکند نگاهم را دزدیدم و به سخن چند لحظه پیش ماتیاس اندیشیدم منظورش چی بود.ناگهان گرمای وجود شیرین کسی را حس کردم تا اینکه بعد از حبس کردن نفس در سینه ام دستی را جلوی صورتم دیدم که صاحبش میگفت:ویان میای بامن برقصی؟ به ماتیاس نگاهی انداختم که داشت با دختری دیگر میرقصید و با خصم به من چشم دوخته بود.دست پیشنهاد کننده را که هومن بود گرفتم و گفتم:باشه اما بلدنیستما! – نترس منم بلد نیستم برای همین اومدم باهم یادبگیریم!
باهومن رفتیم وسط هومن با خنده گفت:تو دستتو بذار روی شونه ی من و دست چپتو بده دستم.من که اولین بارم بود با پسری میرقصیدم احساس کردم که قرمز شده ام.و بدتر هنگامی بود که دست هومن را بر روی کمرم احساس کردم و مطمئن شدم که به سرخی ام چند برابر افزوده شده است!به هومن نگاه کردم و دیدم که بدتر از من به یک لبوی به تمام معنا مبدل شده با خنده پرسیدم:چرا سرخ شدی؟ - من سرخ شدم؟ - آره پس کی؟ - تو؟ - خب من دخترم مال رژ گونه مه تو چی؟ - من بخاطر اینکه مامان بابام دارن نگامون میکنن در ضمن تو که همین الان به رژگونه ت اضافه نکردی اول مهمونی رنگت طبیعی تر بود.خنده م گرفته بود و گفتم:حالا که مامان بابات نگامون میکنن بهتره بشینیم تا گند به بار نیوردیم. – حرف حق زدی با این رقصیدنمون بهتره بشینیم!
باهم رفتیم به یک گوشه و روی صندلی ها نشستیم.ندایی به من میگفت که هومن از خیلی وقت پیش به من علاقه دارد!اما چرا چیزی نمیگوید؟باید پسری خجالتی باشد که هنگام رقص خجالت کشید چه برسد به اینکه بخواهد به کسی بگوید"دوستت دارم" یا...شایدهم من نباشم!
هومن درمورد درس و امتحاناتم از من سوال میکرد و من با بی میلی جواب میدادم چرا که این موضوعی نبود که در رویاهایم با هومن در موردش حرف میزدیم.به صحبت کردن مشغول بودیم که فریده خانوم هومن را صدا زد.هومن بعد از عذرخواهی از پیش من به نزدمادرش رفت وبعد از چند لحظه صحبت کردن به طبقه بالا رفت!من مشغول فکر کردن و رویاپردازی بودم که دیدم از بالای پله ها هومن و دختری فوق العاده زیبا در حال پایین آمدن بودند.انگار سطلی پر از آب یخ را روی سرم خالی کردند.همه ی حضار خیلی از آن دختر استقبال میکردند بدتر اینکه به نظر من می آمد که او خیلی خودش را به هومن میچسباند.خیلی ناراحت شدم و به طبقه بالا به راه افتادم که ناگهان با کتی برخوردم که ستایش هم با او بود کتی گفت:راستی ویان ویونا رو دیدی؟ - ویونا کیه؟ - هومن بهت معرفی نکرده؟ - نه ببخشید. و از کتی و ستایش دور شدم و به اتاقی که وسایلم را آنجا گذاشته بودم رفتم و روی تخت نشستم.من چرا اینطوری میکردم؟چرا باید هومن بخاطر من زندانی بشود؟ مگر من کی هستم؟ اصلا من به چه حقی خودم را مالک هومن میدانم؟ در همین لحظه در اتاق باز شد و ماتیاس را دیدم که وارد شدو در را از پشت بست.گفتم:تو اینجا چیکار میکنی؟ - اومدم پیش تو! – من به با تو بودن هیچ احتیاجی ندارم لطفا از اینجا برو. – اما میخوام یه سوال ازت بپرسم که حتما خوشحالت میکنه! – بپرس و زود برو – چی جوابم رو میدی اگه بپرسم؟ – من که هنوز نمیدونم چی میخوای بپرسی. – خیله خب فقط واسه موافقت کردن زیاد فکر نکن و زودتر تصمیمت رو بگیر – چی میخوای بگی؟ - تو امشب اینجا میمونی؟ - نه – میای خونه من؟ میدانستم که چی میخواهد بگویداز جایم بلند شدم که بروم اما جلویم را گرفت.ترسیدم برای همین گفتم:واسه چی بیام؟ - امشبو به من افتخار بده!خوش میگذره ها! – تا تهشو خوندم برو کنار. دررا باز کردم اما ماتیاس آنرا محکم بست.سرش داد زدم:چیه؟چته؟فکرکردی من انقدر احمقم که بیام با آشغالی مثل تو بخوابم.کور خوندی! همانطور که داشت فاصله اش را به من کمتر میکرد خیلی آروم گفت:آخه چرا عصبانی میشی عروسک خانوم؟ نفهمیدم که چه جور انفجاری در درونم رخ داد اما فهمیدم که سیلی محکمی در گوشش زدم و در را باز کردم.با سرعت هرچه تمام تر از پله ها پایین رفتم.هومن به طرفم امد و گفت:ویان کجایی کلی دنبالت گشتم؟بیا! دستم را گرفت و من را به کنار همان دختری که آنوقت دیدم برد هومن گفت:ایشون ویونا هستند یکی از اقوام پدرام عزیز.به ویونا نگاهی انداخت و ادامه داد:اینم ویانه دیگه اونی که انقدر منتظر دیدنش بودی! ویونا به من نگاهی انداخت و گفت:از دیدنتون خوشبختم. با اینکه این خوشبختی برای من صدق نمیکرد اما گفتم:منم همینطور.
بعد از معرفی شدن با ویونا همه پیش هم نشسته بودیم و حرف می زدیم.بعدهم نوبت دادن کادوها رسید.بعد از دادن کادوها و خوردن کیک کم کم موقع رفتن شد اما کامران و هومن نگذاشتند که گروهی که باهم به تعطیلات میرفتند از آنجا بروند چرا که مدعی بودند فعلا باید یک سری برنامه ریزی کنند و من چون تازه ترین عضو آن گروه بودم نمیدانستم که موضوع سر چیست!وقتی دور هم جمع شدیم کامران ، هومن ، ماتیاس ، آروین و تام یکی از اعضای گروه مشغول پچ پچ کردن باهم شدند بالاخره انگار به توافق رسیدند که در چه تاریخی به چه جایی برویم و هم اینکه ویونا هم اینبار باما همراه میشود.من که نمیتوانستم بهانه ای برای نرفتنم بیاورم حسابی ناراحت شدم چون هومن اولین اقدامی که کرد این بود که از من پرسید چه روزهایی بیکارم و کلاس ندارم و من از همه جا بی خبر صادقانه اطلاعات را به هومن میدادم.آن روزی که تعیین کرده بودند یک ماه بعد بود و من خوشحال بودم که میتوانستم راهی برای حال گیری از ویونا پیدا کنم.شب ساعت 5/12 بود که از خانه ی کامران و هومن آمدیم بیرون.به اصرار هومن راضی شدیم که زحمت رساندن مارااو بکشد.ستایش و هانا و تینا(یکی دیگر از دوستان کتایون)سوارشده بودند و من مشغول خداحافظی با فریده خانوم بودم و همزمان شنلم را برروی لباس دکولته م میپوشیدم.بعداز خداحافظی به سمت ماشین هومن حرکت کردم که دیدم آن سه نفر عقب نشسته اند و جلو را برای من خالی گذاشته اند.من همانطور جلوی در ایستاده بودم که هومن دستش را کشید و در را باز کردو گفت:نمیای؟ - آها چرا چرا! سوار شدم.برگشتم و به عقب نگاهی انداختم هانا برایم چشمکی زد و مسبب این شد که من بگویم:چیه؟چرا تجمع کردین اون عقب؟ - هویجوری!– تو خونه بهت میگم هویجوری یعنی چی! هومن خندید و گفت:چرا؟دوست نداری جلو بشینی و پوزشو به اونا بدی یا الان زنگ بزنی به نیان و بگی پیش من نشستی؟ جواب دادم:نه واسه این نیست! -هومن: پس چی؟ -من: هیچی.راستی هومن این ویونا چند سالشه؟ -هومن:همسن توئه.- من: 21؟ -هومن: آره.-من:خوبه! –هومن:چی خوبه؟ -من: هیچی! –هومن:خیلی دخترخوبیه! –من: و خیلی خوشگل!–هومن:خب... آره! آهی کشید و دنده را عوض کرد.یک ندای غریب به من گفت که هومن ویونا را دوست دارد و نمیتواند بهش ابراز کند.به منزل رسیدیم و مستقیما رفتم که بخوابم با اینکه تشنه ی خواب بودم اما نمیتوانستم بخوابم چهره ی ویونا از جلوی چشمم کنار نمیرفت و همینطور سخنان هومن درذهنم تداعی میشدند.به همین دلیل با خودم تصمیمی قطعی گرفتم که بیشتر از این نسبت به هومن احساس مالکیت نکنم و به او وابسته نشوم.آن یک ماه مثل برق میگذشت ولی من کاملا در عمل به تصمیمی که گرفته بودم در حال موفق شدن بودم و مثل هانا دیگر اورا برادرخوانده خطاب میکردم تا اینکه آن روز هومن طبق معمول برای فیزیک به خانه ی ما آمد.من برای پذیرایی از هومن برایش قهوه و کیک بردم و روی میز گذاشتم.هومن گفت:خودت چی؟ - من یه مروری به سوالا میکنم – نه برو توهم یه قهوه و کیک بیار بخور تا قندخونت زیادبشه – چشم. بعد از اینکه آوردم باهومن مشغول خوردن شدیم من قبل از هومن دست از خوردن کشیدم و به هومن گفتم:ا بدو هومن چقد طولش میدی!به کتی هم اینجوری درس میدادی؟ - آره – بیچاره کتی! – آخه اون خواهرم بود همیشه در دسترس بود – خب منم خواهرتم. فنجان قهوه را روی میز گذاشت و با ناراحتی به من نگاه کرد.منظورش از این طرز نگاه چی بود؟چرا اینگونه بهم ریخت؟دیگر بقیه را نخورد و خواست که مشغول درس بشویم.گفتم:چرا نمیخوری؟ - خوردم مرسی! – آخه...- درسمون عقب میمونه.آن روز و آن حرکت هومن دوباره من را به شک انداخت ولی گفتم شاید از چیز دیگری ناراحت شده است. دیگر تا روز رفتن به تعطیلات همدیگر را ندیدیم و هربار زنگ میزدم که چرا کلاس را منحل کرده بهانه هایی می آورد که دیگر جای سوال باقی نمیگذاشت من فکر میکردم که واقعا نمیتواند بیاید.من هم بی خیالش شدم ودیگر سراغش را نمیگرفتم.
لوس آنجلس نسبت به ایران تابستان گرمتری داشت البته برای من که در منطقه ی کوهستانی بزرگ شده بودم.برای آن روز که اوایل تابستان بود یک پیراهن پوشیده بودم با خالهای قرمز و زمینه سفید که دامنش تقریبا تا روی زانوام می آمد.به پیشنهاد هانا یک جفت پوتین چرم قرمزهم که تا 10 سانتیمتری زانوام می آمد به پا کردم.موهایم را هم باز گذاشتم تا اگر کتی را که به تن میکنم را آنجا در آوردم موهایم روی بازوانم را بگیرند.وقتی حاضر شدم هانا گفت:یه سری لباس دیگه هم بیار – چرا؟ - مطمئن باش که یا ماتیاس از پوشیدن این لباس پشیمونت میکنه یا هومن به اصرار اونو تو تنت عوض میکنه! – تو چرا انقدر گیر دادی به من این جا امریکاست و دموکراسی مطلق تو و بقیه که بدتر از من میاین چرا فقط من باید تا این حد رعایت کنم؟ - من مامورم و معذور – یعنی چی؟ - میل خودته نمیخوای نیار. طوری وانمود کردم که هیچ لباس اضافه ای نخواهم برد اما دو سه دست لباس دیگر هم در کوله پشتی ام گذاشتم و نیم تنه(کت سفیدی که روی آن لباس میپوشیدم)را تنم کردم و از پله ها به اتفاق هانا پایین رفتیمو هانا در را از پشت بست.پرسیدم:کی میاد دنبالمون؟ - پرسیدن داره؟ - هومن؟ - آره- پس کوش؟ - هومن گفت بیاین پایین الان میرسیم.- اوهوم.پشتمو به خیابان کرده بودم و با هانا مشغول حرف زدن شدم.همانگونه که سرگرم حرف زدن بودیم با شنیدن ناگهانی صدای ترمز و بوقی که با هم آمیخته شده بود چنان جیغی زدم که هانا را از خنده روده بر کردم.برگشتم و دیدم که صاحب آن صدای دلخراش ماشین هومن بوده است و طبق معمول ستایش و کتی به همراه اویند.تامرا با چهره ای به رنگ سفید گچ دیوار ملاحظه کردند شروع به سرزنش کردن هومن کردند.هومن باخنده پیاده شد و گفت:سلام.من که همان گونه با چشمانی "ورقولمبیده"به هومن خیره بودم سرم را به علامت سلام تکان دادم.هانا گفت:بچه رو زهر ترک کرده و میگه سلام. – پس بگم چی خداحافظ خوبه؟ - چی بگم والا با این رانندگی کردنت! هومن به طرف من برگشت و گفت:ویان جون ببخشید فکر نمیکردم اینجوری بترسی. دوباره سرم را به علامت "خواهش میکنم"تکان دادم.هانا:چیه؟شکی که بهت وارد شده انقدر عظیم بوده که لالت کرده؟ دستم را روی سینه ام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خواهش میکنم هومن خان ولی یکی طلبت! – باشه پس جای جبران باقیه؟ - نه. جای تلافی بازه! – وای! حالا نمیشه تلافی نکنی و من جبران کنم!؟ دست به سینه رویم را به طرف خیابون برگرداندم و گفتم:نه نمیشه! - خیله خب ولی یواش!باشه؟ - چی یواش؟ چنان قیافه ی معصومانه ای گرفت که دلم کباب شد اما به روی خودم نیاوردم.هومن می گفت:یواش بزنی! – شاید نزنم! و همزمان که در جلو را برایم باز میکرد گفت: پس چیکار میکنی؟ و من همزمان که به طرف صندلی راننده میرفتم گفتم:بشین و تماشاکن! سوار شدم. هومن پرسید:چیکار میخوای بکنی؟ کتی سوار شد و خونسردانه پاسخ داد:میخواد رانندگی کنه! هومن:آها چه تنبیه جالبی خوبه زیاد سخت نیست بااینکه ماشینم تازه ست! – حالا میبینی سخته یانه! هومن هم سوار شد.وقتی آماده رفتن شدیم دنده را عوض کردم و خیلی سریع به طوری که اصطکاک چرخها با زمین صدایی گوش خراش را بوجود آورد حرکت کردم.وارد باند حرکت شدم. هومن گفت:نه بابا واردی! – پس چی خیال کردی؟ آینه را تنظیم کردم و دیدم که ستایش پنجره را پایین زده تا هوا به صورتش بخورد.گفتم:ستایش جون تقصیر من نیست ها! – نه عزیزم اشکال نداره کارتو بکن من قرص خوردم. – خوبه پس پیشگیری کردی. – آره یه حدس هایی زدم.دکمه دستگاه وی سی دی را فشردم و دیدم که یکی از غم انگیز ترین آهنگهای مایکل جکسون در حال پخش است.گفتم:بابا هومن فکرنمیکردم اینقدر دپرس باشی! – چرا؟ - من هیجان لازم دارم این عزا گرفته – خب چی به تو هیجان میده. چند تراکی سی دی را جلو بردم.تا اینکه به آهنگی پر از هیجان از مایکل جکسون رسیدم.با شروع آهنگ من هم وارد اتوبان شدم.من در اتوبان شروع به مانور دادن و مارپیچ رفتن کردم و صدای آهنگ را تا جایی که نزدیک بود شیشه های پنجره بشکند بلند کردم.هومن همزمان که با لذت به آهنگ در حال پخش گوش میداد هراز چند گاهی میگفت:توروخدا یواش ماشینم نوه. دیگر وارد مسابقه ی بچه ها شدم ماتیاس تا مرا راننده دید به شدت رقابت را افزایش داد.البته فقط بامن!سعی میکرد نگذارد جلو بیوفتم.دیگر ستایش داشت به گریه می افتاد چون براستی ماتیاس چندبار نزدیک بود که مارا به زیر کامیون بفرستد.من که حسابی عصبانی شده بودم و به حرف هیچکدامشان که میگفتند بی خیال شوم توجهی نداشتم از روش مخصوص خودم استفاده کردم و توانستم به اندازه ی یک کیلومتردر عرض چند ثانیه از ماتیاس جلو بزنم.اما ماتیاس هنوز خیال میکرد که من پشت سرش هستم.به راهنمایی هومن از اتوبان وارد یک جاده فرعی شدیم و به یک محل خیلی باصفا و قشنگ رسیدیم.مااولین ماشینی بودیم که به مقصد رسیدیم.پیاده شدیم.ستایش،کتی و هانا دویدند و رفتند به سمت دستشویی!من هم همزمان که سوئیچ را به هومن میدادم گفتم:ماشین خوبیه قدرشو بدون! اما هومن همانند کسانی که جن دیده اند مرا نگاه میکرد.
بالاخره همه رسیدند.ماتیاس با دیدن ما که زودتر از همه رسیده بودیم نزدیک بود از تعجب شاخ در آورد و برای پوشاندن تعجبش گفت:خانومی جنگیدن بامن عاقبت خوبی نداره ها!تو حداقل برای یه روزم که باشه خام خودمی!- کور خوندی! بعداز رفتن او هومن و ویونا آمدند پیش من.با ویونا دست دادم.خیلی دختر مهربونی بود اما نمیدانم که چرا ازش خوشم نمی آمد.کم کم همه بچه ها جایی را تعیین کردیم و نشستیم.آن جایی که چادرها و صندلی ها را مستقر کردیم نزدیک یک استخر پر از آب بزرگ بود.هانا،کتی،تینا و ستایش و دو سه نفراز دخترهای امریکایی پاهایشان را در آب استخر گذاشته بودند.ویونا به من و شقایق هم پیشنهاد کرد که برویم کنار استخر.همین که روی زانو کنار هانا نشستم هانا گفت:پوتینتو دربیار پاهاتو بذارتو آب – باشه!. کاری را که هانا گفت انجام دادم.کمی با دخترها گپ زدیم و با آب بازی میکردیم که ناگهان صدای آروین آمد که می گفت:هانا نمیای پیشم؟ هانا با شوق زیاد پاهایش را از آب بیرون آوردو گفت:الان میام! بانگرانی به هانا گفتم:هانا! – بله؟ - چیکارت داره؟ - خب لابد یه کاری داره دیگه – توروخدا مواظب خودت باش هانا! – باشه بابا لولوخورخوره که نیست! دوید و رفت.ماهم به بازی کردن با آب ادامه دادیم.کم کم پسرها هم به طرف دیگر استخر رفتند و آنجا نشستند و مانند ما با آب بازی میکردند.هانا هم رفته بود بین آروین و ماتیاس نشسته بود و هرهر میخندید.ولی چه چیز مضحکی اورا به خنده وامیداشت را نمیدانستم.پاهایم را در آب تکان میدادم و به عاقبت هانا فکر میکردم که متوجه شدم یک نفر به من آب میپاشد به روبه رویم نگاه کردم و دیدم که ماتیاس با پاهایش به من آب میپاشد.چشم غره ای رفتم و از جایم بلند شدم و پوتینم را پوشیدم و از آن استخر دورشدم.به بقیه مینگریستم که توجهم به کامران و هومن که کنار هم نشسته بودند جلب شد.کامران باهومن صحبت میکرد و بعداز اتمام حرفش هومن نگاهی به پشت سرش انداخت و من بالافاصله مسیر نگاهم را تغییر دادم اما میدانستم که به من نگاه میکند.تااینکه متوجه شدم از استخر بیرون آمده و به طرف من می آید.همین که به کنار من رسید همچو من ایستاد و به استخر نگاه کرد و گفت:نمیدونم چرا ماتیاس نمیتونه یکم پیش دخترا جلوی مسخره بازی شو بگیره! – کثافت بی شعور خیلی پسته – درکت میکنم ولی نمیشه کاریش کرد. – کاش میشد. – آره.ساکت شدیم و به بقیه نگاه کردیم از آن سکوت رنج میبردم و احساس میکردم که هومن هم رنج میبرد چون چند بار احساس کردم که میخواهد چیزی بگوید اما نگفت! در این فکر بودم که چیز دیگری مرا به اندیشیدن وادار کرد آن هم این بود که آروین که چند لحظه پیش به پشت چادرها رفت با چه چیزی برگشته که دو دستش را باهم بسته است و آرام به هانا نزدیک میشود.هانا مشغول حرف زدن بود و ظاهرا موضوع سخنش خیلی طرفدار پیدا کرده بود که همه ساکت به او گوش میدادند هرچند کسی به او نگاه نمیکرد. همه به جز ماتیاس که به آروین نگاه میکرد و لبخند موذیانه ای میزد به درون آب شفاف خیره شده بودند.من و هومن خیلی روی دستان آروین دقیق نگاه میکردیم.آروین از چیزی که در دستانش بود ناراحت بود چراکه به ماتیاس لبخند زد و طوری اخم کرد و رفتارکرد که انگارحالش دارد بهم میخورد.همین که به هانا رسید خیلی آرام چیزی را که در دستش بود را بر روی شانه ی هانا گذاشت.آن چیز بزرگ سیاه بر روی شانه هانا حرکت کرد همین که به گردنش نزدیک شد چند اتفاق باهم افتاد:من دست هومن را کشیدم و باهم به طرف استخر دویدیم،هانا از وحشت جیغ زد،همه به او نگاه کردندو همه پسرها به جز کامران و دوسه نفر دیگر به خنده افتادند و وقتی که ما به کنار استخر رسیدیم هانا به درون استخر افتاده بود و آن سوسک بزرگ سیاه در آب تکان میخورد و سعی در شنا کردن داشت و هانا با دست و پا زدنش سوسک را به طرف دخترها هدایت میکرد و بقیه ی دخترهاهم به سرعت از استخر بیرون رفتند.من که حسابی عصبانی شده بودم دست هانا راگرفتم و او را از استخر در آوردم و دستم را پر از آب کردم و به صورت آروین که داشت از شدت خنده مثل لبو سرخ میشد پاشیدم.آب در گلویش ریخت و باعث شد که به سرفه بیوفتد.منم با عصبانیت شدید گفتم:خیلی کیف داره نه؟ هانا را بردم به طرف چادر در همین لحظه شنیدم که کامران گفت:آروین این چه کاری بود که کردی؟آروین گفت:هیچی بابا شوخی کردم! هومن گفت:این شوخی بود که تو کردی آخه مردم آزار آدم از نقطه ضعف کسی برای شوخی کردن باهاش سواستفاده میکنه مگه نمیدونی هانا از سوسک وحشت داره؟ کامران که اینبار روی سخنش باهومن بود گفت:هومن آروم باش! برگشتم و دیدم که هومن خیلی عصبانی شده است و با کامران جرو بحث میکند.آروین خیلی قلدرانه گفت:هانا خودش ناراحت نشده تو داری جوش میاری؟ هومن که بی میل نبود فریاد بزند گفت:آخه بذار حرف نزنم!نمیخوام دعوا راه بیوفته ولی اینو تو گوشت فروکن تا نری ازش معذرت خواهی کنی دست از سرت برنمیدارم! ما دیگر وارد چادر شده بودیم.هانا یک کلمه هم صحبت نمیکرد و مات و مبهوت به یک نقطه که از دید او نمیدانم کجای این دنیای خیالی بود که برای خودش درست کرده بود نگاه میکرد.هانا میلرزید.کمکش کردم تا لباسهایش را عوض کند.هرچند از نصحیت شنیدن و نصیحت کردن بدم می آمد اما چاره ای جز کمی نصیحت هانا نیافتم:هانا جون آروین جز به خاطر مسخره بازی و ارضای خودش و رقابت با ماتیاس چیزی از تو نمیخواد و عاشقتم نیست اینو بفهم تو دختر باهوشی هستی حیفه که به خاطر یه عشق یه طرفه خودتو زندگی تو نابود کنی.تو خیلی ارزشت بیشتر از آروین و امثال اونه.هانا ولش کن این همه آدم حسابی آرزوی تورو دارن تو چرا چسبیدی به این آروینی که به غیر از قیافه ی خوب چیزی نداره. هانا بی توجه به من از جایش بلند شد و از چادر خارج شد و مرا ناامید در غم آینده ی دوستم تنها گذاشت.سرم را روی بالشی که آنجا بود گذاشتم.نمیدانم چه مدت گذشت اما صدای کتی مرا از دنیای خواب و بیداری که بودم بیرون آورد:ویان میخوایم بریم دوچرخه سواری نمیای؟ - چرا!میام! – راستی دامنت بالا اومده! به دامنم نگاه کردم کمی آمده بود بالا حسابی هول شدم و زود آنرا مرتب کردم و از جایم بلند شدم.کتی:چرا هول شدی؟ و خندید.پوتینم را پوشیدم و همپای کتی به بیرون از چادر رفتیم .ناگهان دیدم آروین در حالی که دستش دور گردن هانا بود خیلی عاشقانه قدم میزنند.وقتی که از کنارشان رد شدیم به هانا گفتم:فکر کردم منو آدم حساب میکنی! لبخندی زدم و دور شدم.باهم رفتیم به پیست دوچرخه سواری که همه آنجا بودند و سر معامله دوچرخه ها کل کل میکردند.سرانجام تصمیم گرفتند 20 تا دوچرخه ی موجود در پیست را کرایه کنند تا آن جاده ی طولانی را باهم مسابقه بدهیم.آن جاده خیلی بزرگ،پهن و طولانی بود.شروع کردیم به پیمودن آن جاده ی رمانتیک و زیبا.اطراف جاده را جنگل های پر از درخت و گل محاصره کرده بود و صدای پرندگانی که گویی داشتند درمورد چگونه گذراندن آن روز زیبا بحث میکردند در فضای اطراف طنین انداخته بود.پسرها واقعا مسابقه گذاشته بودند اما دخترها خیلی آرام میرفتند و باهم حرف میزدند.این بار هم کت سفیدم را دور کمرم بسته بودم.به حرفهای خسته کننده ی دخترها گوش میدادم که ناخود آگاه پریدم وسط حرفها و گفتم:یعنی ما انقدر از پسرا کم داریم بابا ماهم بریم تو مسابقه دیگه! و بدون گرفتن پاسخ سرعتم را افزودم و به پسرها را رسیدم و کم کم از همه ی آنها جلو زدم تا اینکه ماتیاس به کنارم آمد و گفت:خانوم خوشگله بازم مسابقه؟اگه بردم چی بهم میدی؟خودت میدونی چی میخوام پس بیا مسابقه رو شروع کنیم. میخواستم جواب آن رذل پست فطرت را بدهم که ناگهان صدای هومن آمد که میگفت:ماتیاس واقعا باید از خودت خجالت بکشی! هومن به من نگاه کرد و گفت:ویان بهتره که تو جلوتر از ما بری! من هم از او ماتیاس دور شدم.کمی که تنهایی راه را پیمودم هومن به کنارم آمد.کمی دیگر که گذشت فکر کردم که خیلی از بقیه دور شدیم.به پشت سرم که نگاه کردم فهمیدم که حدسم درس بوده چون دیگر اصلا بقیه دیده نمی شدند.هومن بالاخره حرف زد:من بابت ماتیاس ازت معذرت میخوام واقعا شورشو دراورده! – مهم نیست!راستی هانا و آروین چطور شد دوباره باهم گرم گرفتند؟ - آروین رفت و از معذرت خواهی کرد. به حرف زدن ادامه دادیم و همزمان رکاب میزدیم تا اینکه هومن گفت:راستی ما نمیدونیم بقیه چی شدند!میگم بهتره وایسیم تا برسن! – ولشون کن بابا شاید برگشتند. – دقیقا دوساعته ندیدیمشون. – راست میگی؟ - بله! – بی خیال! و خواستم که سرعتم را زیاد کنم که هومن آستین کتم را گرفت و گفت:خب وایسیم دیگه! ولی من تعادلم را از دست دادم و برروی چمن های کنار جاده افتادم و هومن هم چون به من نزدیک بود به دلیل برخورد چرخ دوچرخه ی او با دوچرخه من او هم افتاد.بدبختانه یا خوشبختانه هومن دقیقا برروی من افتاد.اما خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و نشست و گفت:ببخشید توروخدا کنترلم رو از دست دادم.من که نمبتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم با صدای تقریبا ضایعی گفتم:نه بابا این چه حرفیه منم تعادل نداشتم. هومن ساکت شد و دوباره این سکوت که مختص هومن بود مرا آزار داد.من زانوانم را بغل کرده بودم و روی چمن کنار هومن نشسته بودم. به روبه رویم نگاه میکردم. آن سکوت مطلق راکه فقط گه گاه صدای پرندگان در هم میدراند هومن با پرسشی شکست:ویان تا حالا شنیدی که میگن عشق همیشه میگه دوستت دارم و هیچوقت نمیپرسه دوستم داری؟ - جالبه!نه نشنیده بودم! هومن به طرف من برگشت و دستانم را در دستش گرفت و در چشمانم خیره شد و گفت:میتونم تا آخر عمر بهت بگم دوستت دارم و هیچوقت نپرسم دوستم داری یا نه؟
خب میدونم که الان حسابی به خونم تشنه اید چون داستانو تو این لحظه ی حساس تموم کردمو قراره تا یه ماه دیگه خبری از آپ نباشه!درست حدس زدم؟
خب از اونجایی که من خیلی مهربونم و خیلی شمارو دوست دارم یه قول بهتون میدم اونم اینه که من تا جمعه هفته ی دیگه صددر صد آپ میکنم اگه...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه نظرا زیاد باشه................................................
فکر کنم میدونید زیاد یعنی چقدر دیگه آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب حالا برین تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
تبلیغات